به وسعت سياهي چشمانم،
حال بايد گريست
بايد دگر بار گريست
زان كه سياهي سياه چشمانم
در درون وجود چشمانم
بايست گريست
چراكه ...
به وسعت سياهي چشمانم،
حال بايد گريست
بايد دگر بار گريست
زان كه سياهي سياه چشمانم
در درون وجود چشمانم
بايست گريست
چراكه ...
نامه من، نامه حال است هنوز
نامه من، نامه زمان است كنون
نامه به او
نامه به من
نامه كه مينويسم هنوز
نامه كه هزاران بار، هنوز
نامه من، نامه اوست كنون
او كه در تنهاي خود تنها نشسته
به چه ميانديشد؟
تو كه در آنسو هستي
هوا سرد است
در را باز كن
كه او پشت در نشسته
او كه تنهاي تنها
تو را ميخواهد
نگاه ساده او
چشمان غمناك او
تنها تو را ميخواند
تو كه ...
مينگري !
مينگري چطور تمامي وجودم غرق توست
مينگري چطور دلم لبريز از وجود توست
مينگري كه آسمان تاريك شده ، سرما و غم اندوه بر وجودم سايه زده !
مينگري كه تو را ميخواهم
پس
بگذار تا ....
صدای او از دور دست
از دیاری دور
از آن سوی افق
از سرزمینی سبز
از غریبی آشنا
از دوستی قریب
از ضمیری آشنا
با صدایی آشنا می آید
صدای او می آید
دوست من،
تها با تو،
فقط با تو،
تو را دوست دارم
با تو ميمانم
براي تو
دوست من
ای کاش روزی می آمد
که در آن روز نو
دگر بار همه عالم نو شود
ای کاش
راه من دوباره به سوی نور بود
ای کاش که او را تنها نمی گذاشتم
ای کاش با او بودیم
ای کاش ...
اي که آبي چشمانت
مرا در تنها خود تنها گذاشته
اي سراب تنهايي من
تو را مي خوانم
تو را مي خواهم
با من باش با من ...
علیرضاسعادتمند
یک وجود همیشه با تو
اوست که می ماند
در آن لحظه
لحظه ای در اوج شادی
لحظه ای در اعماق اندوه
برای تو ، از تو ، با تو
آری تنها اوست که هست
... و می ماند با تو
جز تنهایی چیزی نمی بینم
آخر
آخر میدانم که تنها هستم
تنهام آمدم
تنها مانده ام
تنها خواهم رفت
اما
اما تنهایی خیلی سخت است
آری چه سخت است