آسمان عشق
به آسماني آبي
به آسماني به وسعت قبل او
و
چه جاودانه ميماند ...
به آسماني آبي
به آسماني به وسعت قبل او
و
چه جاودانه ميماند ...
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
پيش رويم:
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر:
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
فروغ فرخزاد
بر سه شنبه برف مي بارد.
برف پاك كن ها
دست تكان مي دهند
بر سه شنبه برف مي بارد.
دست تكان مي دهيم
-«خداحافظ»
برف پاك كن ها
از روي تو
برف سه شنبه را
مي روبند.
من دست تكان مي دهم
نقش تو را پاك مي كنم
-«خداحافظ»
بر جاده خالي برف مي بارد
و برف پاك كني
ديوانه وار
به اين سو و آن سوي جدار گلو
مي كوبد.
در گلويم بر نام تو برف مي بارد...
(نجمه زارع )
كه در اين دنياي پر هرج و مرج به دنبال چه هستيم ؟
نمي دانم كه چه بايد بگويم !